پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - رؤياى بهشت خلود در زمين - حسنی محمد
رؤياى بهشت خلود در زمين
حسنی محمد
١. غرب و اتوپيا
دورانهاى تاريخى چگونه از هم متمايز مىشوند؟ اين يك پرسش كليدى است و شايد علت اينكه تاكنون اين پرسش به صورت جدى براى ما مطرح نشده، اين باشد كه ذهنيت ما را انبانى از پاسخهاى مبتنى بر مشهودات و مقبولات رايج فراگرفته است و شايد در آغاز، پاسخ آنچنان بديهى به نظر برسد كه دليلى براى پاسخ دوباره به آن نبينيم. مثلاً اينكه گوناگونى دورانهاى تاريخى را به سبب علم و عقل، تطور ابزار، نوع تعريف از انسان و طبيعت و... دانستهاند و ما نيز از سر تسامح يا كمخردى پذيرفتهايم، حال آنكه نمىدانيم اين پاسخها مربوط به دورانى است كه ما در آن زندگى مىكنيم و اين، خود، يكى از ادوار تاريخى به شمار مىرود. پس هرگز نمىتواند ملاك حقيقى براى تمام دورههاى تاريخى باشد.
انسان عهدى مىبندد و با حقيقت حق نسبتى مىيابد و اين نزديكى و دورى او نسبت به حقيقت است كه تمام شئون زندگى او را معنايى تازه مىبخشد. بدين ترتيب، تاريخ جديدى آغاز مىشود. علم و عقل، فلسفه، تاريخ، تمدن، فرهنگ و تمام تعاريف بشر از مفاهيم اساسى، فرع بر نسبت جديدى است كه بشر با حقيقت يافته است.
انسان در دوره جديد، عهدى بست كه با آن عهد ازلى كه با حضرت حق، در روز الست بسته بود، تناقض داشت. بدين ترتيب، نظامى ساخت و سيستمهاى تمدنى جديدى بنا كرد. بشر عهدى بسته و از ياد برده است.
به گفته دكتر رضا داورى:
گشتهاى تاريخ چيزى جز شكستن عهد سابق و بستن عهد تازه نيست، ولى در دوره جديد، بشر خود را در آينه حق مىبيند و با خود عهد مىبندد و با اين عهد، خانه عقلش ويران مىشود و زمامش به دست وهم مىافتد. اين وهم بايد بشر را مالك الرقاب عالم سازد و بهشتى را كه اديان وعده دادهاند، در زمين محقق كند.
بنابراين، اين دوره را بايد دوره اتوپى، يعنى بهشت وهمى زمينى خواند. در دوره جديد، انسان خود را دايرمدار حقيقت يافت و شئون زندگى خويش را بر مدار دريافت سوبژ كتيو (خود محوريت ذهنى) از عالم و آدم پايهريزى كرد. سوبژ كتيويته كه در واقع اساس تمدن غرب است، به زبان ساده، همان وهمى است كه دكتر داورى اشاره كردهاند. منظور ايشان از عقل در جملهاى كه بيان شد، عقل هدايت و كلىنگر است، نه عقلى كه امروزه از آن ياد مىشود و اساسش، بريدگى و انكار عالم معنى است.
اينكه تقدير تاريخى اقوام و ملل و سرگذشت و سنتهاى حاكم بر آنها در هر دوره بسته به ميثاقى است كه با حقيقت حق مىبندند، آشكارا در آموزههاى دينى ما آمده است: »ان اللَّه لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم...؛ همانا خداوند وضع جامعهاى را تغيير نمىدهد تا خود وضعشان را تغيير دهند.«(رعد:١١) شهيدآيتاللَّه سيد محمدباقر صدر در توضيح اين آيه مىفرمايد:
محتواى درونى و روانى و فكرى انسان، زيربنا و وضع اجتماعى، روبنا را تشكيل مىدهند و اين روبنا جز به تبع تغيير در پايه و دگرگونى در زيربنا، تغيير و دگرگونى نخواهد پذيرفت... پس آنچه درون آدمى است، سازنده هدفهاست كه از طريق درهم آميختن انديشهاى خاص و اراده و قصدى معين به هدفها عينيت و تجسم مىبخشد. با اين حساب، اگر گفته شود كه محتواى درونى انسان، اساس حركت تاريخ است و شكل روبنايى جامعه با تمام شرايط و اوضاع و احوالى كه دارد، از قبيل: نوع روابط، رژيمها، سازمانها، افكار و آرا، و ديگر مسائل مربوط به روبناى اجتماعى، در حقيقت بستگى كامل بدين زيربنا و پايه اصلى دارد كه با تغيير پايه، روبنا هم تغيير مىكند و در صورت بقا و حفظ زيربنا، روبنا نيز ثابت و باقى خواهد ماند، سخن صحيح و درستى گفته شده است.
و اين "يغيروا ما بانفسهم"، همان عهد جمعى بشر است كه گفته شد و شناخت تمدن غرب و حوالت تاريخى بشر مدرن، بسته به شناختى است كه از اين پيمان بهدست مىآيد.
هبوط بشر از افق معنوى به مغاك نفس و نفسانيت و بريدگى او از عالم غيب، انسان را به مرحلهاى مىكشاند كه جز حواس ظاهرى و غرايز حيوانى خويش را به رسميت نشناسد (بگذريم از اينكه همين رسميت علم تحصلى و پوزيتويستى (حس گرا) صرف نيز در دوره بعد از كانت زير سؤال رفت و مورد تشكيك قرار گرفت و نهاد ناآرام فكر مشوش بشر جديد را مشوشتر ساخت). حقيقت اين است كه بهشت اخروى با حواس و غرايز و به طور كلى با وجوه قشرى و اوليه ادراك بشر دريافت نمىشود و اين عقل در مرتبه كلىنگرى است كه حجاب دنياى متكثر و عالم شهود را خرق مىكند و بهشت حقيقى را به چشم مىبيند. لازمه اين ديدن، ايمان به غيب و عقل هدايت است كه جز به مدد وحى وجود نمىيابد كه فرهنگ غرب با انكار هر دو مورد بيان شده، اعلام موجوديت كرده است. وقتى كار بشر به نفى عقل كلى كشيد و عقل جزئى را برگزيد، وهم بر او غلبه كرد و داستان تمدن غرب آغاز شد. اگر كسى نسبت اين وهم را با آنچه عقل جديد، علم جديد و تكنولوژى خوانده مىشود، دريابد، غرب را خوب فهميده است.
بهشت كه در معرفت دينى، مأمن حقيقى، مقصد متعالى، جايگاه ابدى انسان و آفريده حضرت حق است، در دوران جديد به اتوپيايى تبديل مىشود كه فقط در اوهام بشر تحقق مىيابد و اين دستاورد همان وسوسهاى است كه انسان را در دوره جديد به جاى پروردگار بزرگ مىنشاند. اين وسوسه به عكس مسائل فكرى - فلسفى تمدن غرب كه به نخبگان و فلاسفه مربوط مىشود، متعلق به نوع انسان متجدد غربى است. سيد مرتضى آوينى در مقاله توسعهيافتگى، اتوپيايى قرنحاضر مىنويسد:
اگر تمدن يونان كه تمدن فعلى غرب، بسط و گسترش آن است، با آرمان مدينه فاضله افلاطون آغاز مىشود، به همين علت است كه سير تاريخ و اجتماع نيز همچون افراد بشر محتاج به تصور غايات يا آرمانهايى در فراراه حكمت خويش است. تا آنجا كه در ميان عوام مردم نيز كه با فلسفه يونان و مسائل آن آشنايى ندارند، مدينه فاضله به صورت يك تعبير رايج وجود دارد و هركس در ذهن خويش از آن صورتى ساخته است.
همين جا بگويم اگر كسى در پى شناخت رابطه ميان مدرنيسم و رسانههاى مدرن باشد و بخواهد كه به خطا نرود، بايستى به دنبال همين مؤلفههاى اساسى باشد كه متعلق به عامه انسانهاست؛ زيرا مخاطب رسانهها، ذهنيت عوامالناس است.
تجلى ذات و بنيانهاى تمدن غرب در رسانههاى تكنولوژيك، فقط در بعد همه فهم آن تحقق مىيابد و از همينجاست كه اين نكته مهم فهميده مىشود كه براى شناخت رسانههاى تكنولوژيك، نمىتوان از دستاوردهاى آن آغاز كرد، بلكه بايستى با نگاهى خودآگاهانه و كلىنگر، از ريشهها آغاز كرد تا دچار پيچيدگىهاى عوامفريبانه فرآوردههاى رسانهاى نشويم. شهيد آوينى در ادامه مىنويسد:
براى شيعيان، معناى مدينهفاضله با حكومت جهانى عدل حضرت مهدى(عج) انطباق دارد و اين آرمان با مدينه فاضله افلاطونى، زمين تا آسمان متفاوت است.
به نظر مىرسد شهيد آوينى و بسيارى از انديشمندان دنياى اسلام، انطباق اتوپيا با حكومت جهانى حضرت مهدى(عج) را شايد از سر مسامحه بيان كردهاند و اين هم به دليل نكته ظريفى است كه از آن غفلت شده است و آن اينكه اتوپيا در غرب، تحقق بهشت اخروى را در همين دنيا مىجويد. به عبارت بهتر، اتوپيا، جنت عدن بشر متجدد مىشود و اگر اين را با اعتقاد اسلامى بسنجيم، بايستى بگوييم اتوپيايى اسلام در اين دنيا تحققناپذير است و اى كاش اتوپيا را »مدينهفاضله« ترجمه نمىكردند كه اشتباه از همين ترجمه نادرست ناشى مىشود. ترجمه بهتر همان »ناكجاآباد« است؛ زيرا هم ماهيت اتوپيايى غرب را مىشناساند و هم با مفاهيم صحيح اسلامى تداخل پيدا نمىكند. مرتضى آوينى در اينباره مىنويسد:
اتوپياى افلاطونى، غايت حاكميت انسان - به تعبير غربى آن - بر كره زمين است. حال آنكه حكومت جهانى عدل براى مسلمانان، آرمانى است كه در حاكميت احكام خدا بر اجتماع بشر معنا پيدا مىكند. همين دو آرمان با ايدئال تاريخى است كه يكى به تمدن غرب و سيطره شيطانى آن در جهت تمتع هرچه بيشتر از نعمتها و لذايذ دنيايى مىانجامد و ديگرى به انقلاب اسلامى ايران و برپايى حكومت جهانى اسلام.
همين انديشه اتوپيايى (بهشت زمينى) است كه مرزهاى تاريخى فرهنگ غرب را از رنسانس تا عهد افلاطون تغيير مىدهد. البته بشر غربى از دوران رنسانس بود كه به صورت جدى به فكر خلود در زمين و ساختن آرمان شهر افتاد، ولى رؤياى بهشت بشر - ساخت اين دنيايى - از زمان سياست و جمهورىافلاطون، بشر را به خود مبتلا ساخته بود. اشاره بىشمار سينما و تلويزيون غرب به دوره يونان باستان و گلادياتورها و روزگار رم آنچنانى (كه براى ذهن خود ساختهاند)، نشان از قدرت كشش درونى اين رؤيا دارد. در يكى از آخرين ساختههاى غرب كه چند جايزه اسكار نيز گرفت (گلادياتور) همه چيز به اين سمت پيش مىرود كه حكومت سزارى، جاى خود را به جمهورى بدهد و مجلس سنا امور را به دست گيرد و فكر افلاطون عملى شود.
در صحنهاى كه در آن چندين بار مجسمه افلاطون را مىبينيم، از زبان يك شخصيت مثبت فيلم تأكيدهايى درباره جمهورى مىشنويم و همچنين شخصيت منفى فيلم، انسانى ضد جمهورى معرفى مىشود.
داريوش شايگان در كتاب آسيا در برابر غرب مىگويد:
حكومت عقل اقليدسى، تحقق يافتن سه وسوسهاى است كه عيسى مسيح براى حفظ آزادى انسان رد كرد؛ يعنى: تبديل سنگ به نان، اعجاز اجتماعى، مدينه فاضله اين جهانى. براى حفظ آزادى فرد بود كه مسيح اين سه وسوسه را رد كرد؛ چرا كه نمىخواست خوراك روحانى (نان آسمانى) مبدل به نان زمينى شود. معجزه، جاى حق انتخاب را بگيرد و مدينه زمينى جاىگزين مدينه الهى شود؛ عقل اقليدسى به عكس، خواهان تحقق بخشيدن اين سه وسوسه است؛ زيرا به محض اينكه اين سه وسوسه تحقق يافت، سوسياليزمى كه همراه با بىايمانى است، مستقر مىشود و آزادى راستين از انسان سلب مىشود.
شايگان هم ظهور انديشه اتوپيايى را همراه يك هبوط همگانى در بشر مىديده است و در جايى ديگر، در ترسيم ويژگىهاى اتوپيايى كمونيستى مىنويسد: »... غرض، تحقق يافتن جامعهاى است كه در آن نه مسئوليتى هست، نه دردى، نه هوشيارى و حق انتخابى...«.
از زمان نوشته شدن مدينه فاضله افلاطون تا كنون، انديشه اتوپيك، بخش جدايىناپذير انديشه غربى به شمار مىرود و در دورههاى گوناگون به شكلهاى مختلف ظهور پيدا كرده است تا حدى كه مىتوان گفت دورههاى تاريخى با »اتوپى« آغاز شده است. مثلاً قرون وسطا با رؤياى »شهر خداى« سنت آگوستن آغاز مىشود و اگرچه شكل دينى مىگيرد
و تعارضى آشكار با مدينه فاضله اين جهانى را مىآغازد، ولى خود در دور باطل رايج گرفتار مىآيد و تعارض و دوگانگى و پارادوكسى اساسى را به دنياى مسيحيت قرون وسطايى وارد مىكند. در نهايت نيز به فروپاشى كامل و انفعال مسيحيت در دوره رنسانس مىانجامد. اين دوگانگى، همان تعارض يونانيت زمينى و مسيحيت آسمانى است و اشتباه انديشمندان مسيحى قرون وسطا اين بود كه با گسترش دادن فرآوردههاى فكرى يونان، يونانيت را به رسميت شناختند و با دنياگرايى يونانى كنار آمدند.
يونانيت و مسيحيت، هرگز به سازش كامل نمىرسند و اين تناقض ديرينه، مبدأ بىقرارى و جهش تفكر غربى مىشود و اين جمع ميان دو انديشه دنيامحور و خدامحور همان اشتباهى است كه در صورت غفلت، ممكن است دامنگير جامعه اسلامى و نوپاى ما نيز بشود. آميختن بىحساب و كتاب غرب با فرهنگ خودى و ايمانى و انفعال در برابر آن، تناقضهايى را وارد انديشه دينى مىكند كه در نهايت به ضرر جامعه ايمانى خواهد بود. (آنچنانكه نگاه سطحى نسبت به غرب و فرآوردههايش در دوره به اصطلاح سازندگى، تعارض آشكار ميان فرهنگ دينى و غربى را خيلى زود نمايان ساخت كه البته اين فرهنگ دينى بود كه مظلوم واقع شد).
در دوره جديد (پس از رنسانس) واقعهاى رخ دارد كه اتوپيايى بودن اين دوران را معناى جدىترى بخشيد و آن اينكه بشر غربى، بالاخره پس از قرنها جدال درونى و بيرونى ميان آسمان و زمين (آفاق معنوى و اثير خاكى) خواهشهاى مادى و رؤياى جاويد كردن زمين را برگزيد و اتوپىهايى كه در اين دوره نگاشته شد، در اين باره معنايى تازه و جدى يافت.
»اتوپيا« تامس مور، »آتلانتيس جديد« فرانسيس بيكن، »شهر خورشيد« كامپانلا و... نمونههايى هستند كه جهتگيرى روح زمانه خود را بازمىشناسانند. در اين پژوهش، درصدد بررسى تكتك آنها نيستيم، ولى بسيار كوتاه، ويژگىهاى مشترك اتوپىها را بيان مىكنيم:
١. "در اتوپى، خدا، غايب است و دين جايگاهى ندارد...؛ زيرا در حقيقت دين، به عجز و فقر ذاتى معتقد بود و اتوپى كه عهدهدار بركنار داشتن بشر از هرگونه احساس عجز و ترس است، با حقيقت دين بيگانه مىماند و بر آن حجاب غفلت مىكشد".
٢. از اهل مدينه اتوپى، تفكر اختيار سلب مىشود تا بار گناه سرپيچى را هيچگاه بر دوش خود احساس نكنند. پس سرپيچى از نظام اتوپى مجاز نيست؛ اهالى، منحل در مدينهاند و فرصت خلوت ندارند.
٣. موقعيت ويژه جغرافيايى اتوپىها، فضاى خيالى و بريدگى را تداعى مىكند يا جزيره محاط در درياها و اقيانوسهاى آرام و ساكت است و مردم آن از بيم موج و گردابهاى هراسناك در شب تاريك بىخبرند يا اگر جزيره نيست، آنچنان از بقيه سرزمينها جداست كه اهل آن تماسى با خارج ندارند. در »آتلانتيس جديد« فرانسيس بيكن، فقط اهل علم كه حكام مدينهاند و در مركز شهر در جايى به نام »خانه سليمان« منزل دارند، مىتوانند براى پژوهشهاى علمى از جزيره خارج شوند.
٤. اتوپى از نظر زمان دورافتاده است و در رؤياى بىتاريخى به سرمىبرد تا از رنج خودآگاهى تاريخى نيز در امان باشد.
٥. طرح معمارى اتوپىها شبيه به هم است و نظام معمارى مناسب اتوپى به گونهاى است كه براساس آن، تعلق فرد نسبت به مدينه آنچنان مستحكم باشد كه درباره مسائل آن چون و چرا نكند و امتياز موجب تنبه و تفكر نگردد و انحلال كامل حاصل شود.
غرب، تا وقتى به صورت فرهنگ و تفكر بود، پارادوكسهاى ذاتى خويش را آشكار نمىساخت و خود را آنچنان مطلق نشان مىداد كه انديشهها و فرهنگهاى ديگر را به انفعال مىكشاند، ولى از همان نخستين سالهاى انقلاب صنعتى كه آغاز تبلور غرب به شكل تمدنى است، تعارضها و تضادها آغاز شد (كه در بخشهاى بعدى اشاره خواهد شد.) بايد گفت نوع بشر پس از شكلگيرى ساختارهاى تمدنى و عواقب آن ميان آنچه در ذهن خود به عنوان آرمانشهر پرورانده بودند و آنچه به صورت واقعيت محقق شده بود، تضاد جدى ديد و رفته رفته در دوره ماركس، اتوپى مفهومى منفى به خود گرفت.
در دوره اخير نيز به ضد اتوپىهايى همچون »دنياى مشهور« نو آلدوكسهاكسلى و »١٩٨٤« جورج اورول انجاميد كه چهرهاى مخوف از آينده را به نمايش گذاردند. نهيليسم، پست مدرنيسم، تعارضهاى سياسى و اجتماعى و... همه از نتايج اين تضاد و شكافند؛ شكافى كه روز به روز و لحظه به لحظه خود را بيشتر و بهتر مىنماياند.
اعتماد عمومى، سنگ بناى يك تمدن است و اين اعتماد در اثر خوشبينى نسبت به غايت آن تمدن كه به صورت اتوپى ظهور مىكند، به وجود مىآيد و وقتى اين خوشبينى جاى خود را به ترس و اضطراب عمومى داد، تمدن فرومىپاشد. تمدنهاى پيشين همينگونه به وجود آمده و همينگونه از ميان رفتهاند.
تمدن مدرن نيز از تمدنهاى پيشين مستثنا نيست، ولى تفاوت بسيار مهمى يا به عبارت ديگر، شاخصهاى در تمدن غرب هست كه فروپاشى آن را به تأخير انداخته و آن چيزى نيست جز جادوى رسانههاى مدرن كه تبلور اساسى آن در سينما و تلويزيون است. بىاعتمادى به تمدن غرب، ديرزمانى است كه به وجود آمده، ولى با يارى رسانههاى تصويرى، تخديرى كه از خوشبينىهاى گذشته نسبت به آينده وجود داشت و اكنون ندارد، جبران مىشود. وانگهى خواهيم ديد كه اين تخدير رسانهاى و غفلت بشر از حقيقت و وضعيت خويش، بسيار شديدتر از گذشته است. همچنين بايد بدانيم كه اين تصور سطحى و سادهانگارانه كه مثلاً تلويزيون را يك وسيله سرگرمى صرف مىداند و تصورها و توجيههايى اينگونه، مورد تشكيك قرار مىگيرد.
تلويزيون، براى تمدن غرب، وسيله سرگرمى صرف نيست، بلكه ماندگارى غرب، بسته به حكومت او بر اذهان بشر است كه با يارى همين رسانههاى تصويرى به دست مىآيد. بايد گفت تأمل درباره انديشه اتوپيايى و نسبت آن با غرب، بىدليل نيست؛ زيرا ذات و ماهيت تمدن غرب كه با رؤياى بهشت خاكى و بشر ساخته، آميخته است، در اين دوره با آنتنهاى تلويزيونى، ارتباطى چند بعدى دارد. فرويد مىگفت: »بعضى از انواع رؤياها، گريز از واقعيت است و اتوپى، گريز از تاريخ و دار ابتلا است.« شايد اگر فرويد زنده بود و امپراتورى رسانهاى غرب و تأثيرات آن را مىديد، مىگفت: اتوپى، گريز از تاريخ و ابتلا و مسئوليت و خودآگاهى بود و اكنون رسانه، همه آن كاركردها را براى بشر غربى دارد. پس نتيجه مىگيريم كه كاركرد رسانه همان كاركرد اتوپى در ذهن انسان است. خود او مىگويد:
بشر در تمدن، بىآرام و نامراد است و نارسى سيستم [يعنى خلسه و غفلت از حقيقت خود]. او نمىتواند رشد پيدا كند و بايد به رؤيايى در بىتاريخى و بىانديشه از مرگ پناه ببرد.
رسانه و به ويژه فيلمها و كارتونها، رؤياى بشر مدرن را مىسازد؛ رؤيايى كه او را نه فقط از دنيايى كه در آن زندگى مىكند، بلكه از خود جدا مىسازد تا با شخصيتهايى كه ارباب رسانهها مىسازند، همذاتپندارى كند. نسبت رسانههاى تكنولوژيك و انديشه اتوپيايى غرب را در دو محور خلاصه مىكنيم: رسانه، اتوپى مىسازد و رسانه، كاركرد اتوپيايى دارد.
١. رسانه، اتوپى مىسازد: بشر در ذهن خود، اتوپى بهشت آرمانى و زمينى را پرورانده بود، ولى در دوران كنونى، آنچه نصيبش شد، به دوزخ بيشتر شباهت دارد تا بهشت. اين شرايط، پايههاى تمدن غرب را به مخاطره مىاندازد و حافظان وضع موجود و سرمايهداران را به چالش وامىدارد. بنابراين، اربابان سرمايهدارى كه همان صاحبان رسانهها هستند، براى كنترل ذهنيت بشر، بهشتهاى رؤيايى خلق مىكنند. كافى است به تاريخ سينما نظرى بيفكنيم تا شمار زيادى از آثار سينمايى را بيابيد كه براى بشر، بهشت مىآفريدند. حتى در همين فرآوردههاى چند سال اخير هاليوود و رسانههاى تلويزيونى غرب هم مىتوان اين شيوه را بررسى كرد. فيلمهايى كه شهرهاى بسيار پيشرفته زير دريا را نمايش مىدهد، فيلم سينمايى كارتونى آتلانتيس و كارتونهاى بىشمارى كه بعضى از آنها در سيماى كودك خودمان نمايش داده شده و مىشود؛ همين سريالى كه به نام دراعماق دريا از شبكه دو پخش مىشود كه آدمهاى زير دريايى به دنبال آتلانتيس هستند، شهرهايى فضايى و زندگىهاى بسيار مدرن كرات ديگر، كارتونهايى مثل هركول و فيلمهايى كه آينده را به نمايش مىگذارند، همه نمونههايى از اين انديشهاند.
فيلمهاى هاليوودى مربوط به آينده بسيار زيركانه ساخته مىشوند؛ زيرا به ظاهر مثلاً نسبت به آلودگى هوا و ضايعات صنعتى معترضند، ولى همه اين مشكلات را حل شده نمايش مىدهند. مثلاً در فيلم عنصر پنجم، اگرچه در طبقات پايين ساختمانها و سطح زمين، آلودگى هست، ولى مردم در آسمان زندگى مىكنند و با ماشينهاى پرنده، اين طرف و آن طرف مىروند و زندگى بسيار پيشرفته و بهشت گونهاى دارند. بگذريم از اينكه نكات بسيار مهم ديگرى هم در اينگونه فيلمها مىتوان يافت. مثلاً اينكه در آينده فقط يك كشور به نام مناطق متحده امريكا وجود خواهد داشت. به همين دليل در اين فيلمها همهگونه نژاد انسانى در كنار هم كار مىكنند، به گونهاى كه همه آنها از امريكا فرمان مىگيرند.
٢. رسانه، كاركرد اتوپى دارد: پيشتر در اين باره سخن گفتيم. تقريباً بخش بسيارى از اين تحقيق به همين موضوع مربوط است كه اتوپى اگرچه در خارج تحقق پيدا نكرد و نخواهد كرد، ولى در صورت قانع شدن ذهن كه در دوره جديد (پس از رنسانس) اصالت مىيابد و خود، مصداق عالم عينى و حقيقت مىشود، مىتوان از اعتراضهاى بنيانكن و از خودآگاهى و حقيقتآگاهى و رجوع بشر به مبادى ايمانى و فطرت و در نتيجه از به مخاطره افتادن تمدن سرمايه سالار غرب، جلوگيرى كرد.
٢. طبيعت در انديشه غربى (سكولاريزاسيون هستى شناختى)
طبيعت چيست و چه نسبتى با انسان جديد دارد؟ مىتوانيم از سر مسامحه، اين پرسش را ناديده بگيريم و يا پاسخهايى برگرفته از فضاى رايج دانشگاهها را ارائه كنيم، ولى نبايستى خود را به تغافل بزنيم. بىشك، بدون پاسخ اساسى به اين پرسش كليدى، فلسفه غرب و علم جديد و بسيارى از وجوه فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى و حتى سياسى دنياى غرب را نخواهيم فهميد و اگر انديشمندان و اهل قلم از پاسخ به اين پرسش شانه خالى مىكنند، به سبب كليدى و بنيادين بودن اين پرسش است كه بسيارى از جنبههاى زندگى انسان جديد را دربرمىگيرد. بنابراين، اگر درباره آن تشكيك شود، احتمالاً بساط عافيتنشينى آن كسان به مخاطره مىافتد. بحرانى كه امروز دنياى غرب را فراگرفته و به سبب گسترش تمدن تكنولوژيك، به همه عالم سرايت كرده، ناشى از رويارويى انسان جديد با طبيعت است كه اين رويارويى برخاسته از تلقى جديد بشر كنونى از خود و طبيعت است.
اين تلقى، انسان را نه بخشى از طبيعت و منحل در نظم كايناتى آن، بلكه مجزا و در تقابل با طبيعت و در جدال با آن قلمداد مىكند. بايد بدانيم كه منظور بشر غربى از انسان، چيزى جز جسمانيت و غرايز حيوانى نيست. بشر غربى، روح و مراتب عالى وجود را انكار مىكند و اومانيسم (انسان محورى) كه در مقابل خدامحورى قرار دارد، چيزى جز اصالت همين انسان منكر عالم معنى و سكولار شده نيست. با توجه به اين دانستهها درمىيابيم كه اين انفكاك و بيرون كشيده شدن بشر از متن طبيعت و در رويارويى برتر از طبيعت قرار گرفتن او به چه منظور است.
»وى [انسان متجدد] به جاى اينكه به تقدسزدايى تدريجى از طبيعت كه در مغرب زمين صورت گرفته توجه كند، بهويژه خردگرايى (راسيوناليسم) و انسانگرايى (اومانيسم) رنسانس كه انقلاب علمى را به وجود آورد و خلق كرد كه به قول فرانسيس بيكن (يكى از برجستهترين حاميان آن) نقش آن اين بود كه برطبيعت سلطه قهريه پيدا كند و بر آن حاكم شود و آن را مجبور سازد تا نه به خاطر شكوه و مجد الهى، بلكه براى فراهم آوردن زمينه قدرت و ثروت مادى بشر، اسرار درونى خويش را برملا كند، به سفر پيدايش ديگر قسمتهاى كتاب مقدس روى مىكند.« تا از خلال داستانهاى ساختگى مانند كشتى خدا و حضرت
يعقوب و مغلوب شدن خدا، روح تحريف شده كتاب مقدس، توجيهى براى غلبه كافرانه خويش بر طبيعت و تصرف اركان آن براى ارضاى هواهاى نفسانى خود بيابد.
امروزه انسان با بحران بىسابقهاى روبهرو است كه دستاورد خود او به شمار مىرود و زندگى را به صورت جدى تهديد مىكند. بشر اگرچه ديرزمانى است بىمعنى و بىهدف بودن زندگى خويش را دريافته است، ولى چنان با زندگى روزمره مدرن خوگرفته و يا به عبارت بهتر به آن معتاد شده است كه از تجديد نظر كلى در آن هراس دارد و از پاسخ به پرسشهاى اساسى و فكر كردن در اين زمينه طفره مىرود. بنابراين، نه رسانهها براى منافع اربابان خويش به طرح مسئله بحران حيات بشر مىپردازند و نه خود بشر غربى مىخواهد كه در اينباره بينديشد و او اتفاقاً رسانه را براى غفلت مىخواهد تا به قول فرويد در تمدن كه نهاد بشر ناآرام است، نارسى سيستم او (يعنى وجوه غفلت از خود و گمگشتگى در دنياى انتزاعى و خيالى) در دنياى خيالى رسانهها و رؤياى تخديرگر فيلمها به آرامش برسد كه البته خودشان هم مىدانند كه نمىرسد و آرامشى در كار نيست.
امروزه بشر با يارى مكتبهاى ساخته دست خود، صورتى مطلق يافته و محور همه چيز قرار گرفته است. بهگونهاى كه حقوق او از حقوق خداوند و عالمى كه او خلق كرده، پيشى گرفته است. انسان متجدد، ديگر خود را مكلف نمىبيند. او آمده است تا فقط حق خود را از خدا و طبيعتى كه خلق كرده بستاند و اين انديشه در ميان روشنفكران غربزده وطنى نيز رواجى عام دارد. يكى از مبلغان انديشه سكولار مىنويسد: »در جهان جديد، سخن گفتن از حقوق بشر دلپسند و مطلوب مىافتد؛ چرا كه ما در دورانى زندگى مىكنيم كه انسانها بيش از آنكه طالب فهم و تشخيص تكاليف خود باشند، طالب درك و كشف حقوق خود هستند. مقوله حقوق بشر در دوران ما، بسيار محترم و برجسته شده است... انسان گذشته يا ماقبل مدرن را مىتوان انسان مكلف ناميد و در مقابل، انسان جديد را انسان محق«.
به هم خوردن توازن حق و تكليف، نشان از به هم خوردن يا به تعبير دينى، كافرانه شدن رابطه انسان با خداوند است كه يكى از دستاوردهاى آن از ميان رفتن توازن انسان و طبيعت است. اينگونه است كه فسادى عالمگير به وجود آمده است كه نه تنها زندگى معنوى، كه ساختار زندگى مادى را با خطر نابودى روبهرو ساخته است.
بحران جمعيت، آلودگى خفهكننده هوا، بحران مسائل راديواكتيو، وابسته بودن زندگى انسان به چند دكمه كه با فشار دادن آنها زندگى انسان نابود مىشود، نابودى جنگلها، آلودگى كشنده درياها و برهم خوردن فاجعهآميز تعادل اكوسيستمهاى طبيعى، بيمارىهاى روزافزون روانى، افزايش خطرناك آنتروپى يا به عبارتى درجه حرارت زمين، سوراخ شدن لايه اوزون و بيمارىهاى روزافزون، بخش كوچكى از آن اتفاقى است كه براى بشر افتاده است و اگر كسانى مىگويند پيشرفت علم، مشكلات را حل مىكند، بايد بدانند كه اين حرف قرن نوزدهمى (و اوايل قرن بيستمى) است و تاريخ مصرف آن گذشته است.
نگاه علمى، خود، عامل اصلى چنين بحرانهايى به شمار مىرود. »در مجادله زيست محيطى جارى، هيچ چيز خطرناكتر از نگاه صرفاً علمى به انسان و طبيعت نيست. نگاهى كه ارتباط بشر را با ريشههاى معنوى وى قطع مىكند و وجود يك طبيعت تقدسزدايى شده را مسلّم مىگيرد. اتخاذ چنين منظرى واقعيت جهان معنوى را تخريب مىكند.« شناخت اين واقعيت معنوى، همان كيهانشناسى مبتنى بر وحى است كه ضامن پايدارى زندگى و تعادل اركان خلقت به شمار مىرود.
»امروزه همه از خطر جنگ، انفجار جمعيت يا آلودگى هوا و آب سخن مىگويند، ولى معمولاً همان افرادى كه اين مشكلات را آشكارا تشخيص مىدهند، از ضرورت و توسعه بيشتر يا جنگ عليه بدبختى بشرى كه از شرايط تحميل شده به وسيله نفس وجود زمينى بشر ناشى شده سخن مىگويند. به سخن ديگر، آنان مايلند تا مسائل و مشكلات ناشى از برهم زدن توازن ميان انسان و طبيعت را از راه فتح و سلطه بيشتر بر طبيعت حل كنند.« بدين ترتيب، خواهناخواه در به هم زدن هرچه بيشتر توازن حياتى طبيعت و درنتيجه، ايجاد بحران و فساد در عالم، نقش اساسى بازى مىكنند.
انسان متجدد، غيب و در نتيجه غيبالغيوب و حقيقت حق (خدا) را از زندگى حذف كرده و به عبارت صحيحتر، به آن كافر شده و بدين ترتيب نظم ميان اركان طبيعت را برهم زده است؛ زيرا آن صورت متعالى از معرفت كه علوم را بايد با آن سنجيد و درون آن جاى داد؛ يعنى همان بعد متافيزيكى و ماهيت قدسى طبيعت كه شناخت آن و جاى گرفتن در نظم آن ضامن حفظ حيات است، تنها از منبع وحى و نظريه الهى صادر مىشود. بنابراين، با كفر نسبت به آن، زندگى با خطر جدى روبهرو مىشود.
ما در اينجا قصد تشريح بحران زندگى بر كره زمين را نداريم. فقط مىخواهيم فضاى فرهنگى و عالمى كه بشر غربى در آن زندگى مىكند و اتمسفر فرهنگى غرب را بشناسيم. »اثر غربى« در هر زمينهاى به ويژه در آثار ادبى و هنرى و نيز آثار سينمايى و تلويزيونى، صددرصد وابسته به نظام فرهنگى صادركننده اثر است و نگاه انسان نوگرا به طبيعت ساختار كيهان و جهان، اساسىترين مؤلفه فرهنگ و تمدن غربى است.
براى شناخت بهتر موضوع، از منظر دين به طبيعت نگاه مىكنيم تا دريابيم بشر غربى، چقدر از حقيقت فاصله گرفته است.
در انديشه دينى، طبيعت چيزى تهى از معنا نيست، بلكه كتابى سرشار از رموز الهى است. اين كتاب اگرچه بستر زندگى اين دنيايى بشر را در برمىگيرد، ولى سرشار از نشانههايى است كه براى سالك الى اللَّه ضرورى مىنمايد. انسان دينى، اگرچه براى شناخت طبيعت وارد عالم كثرتها و حجابهاى مادى مىشود، ولى به يارى همان بعد متافيزيكى و نظم الهى طبيعت و نيز انديشه پر بار دينى، بار ديگر از عالم كثرتها به وحدت بازمىگردد و چنين است كه طبيعت نشانهاى از خدا مىشود و تمدن غرب با حذف همين قسمت دوم بود كه زمينه را براى حضور خويش فراهم كرد. نگاه دينى، طبيعت را به زبان سمبوليك و نمادين ترسيم مىكند. دكتر سيد حسين نصر در كتاب نظر متفكران اسلامى درباره طبيعت، به مبادى علم كيهانشناسى و علوم اسلامى درباره طبيعت مىپردازد و مشربهاى فكرى اسلامى به ويژه مكتبهاى شيعى را بررسى مىكند. براى مثال، از رسائلاخوان صفا به عنوان يكى از منابع اساسى علوم طبيعى اسلامى، تحليلى ارائه مىدهد. وى مىنويسد:
حكما و عرفا بدون اينكه تنزه و تجرد ذات بارى تعالى را ماورا هرگونه تعيين و تصورى انكار كرده باشند، بيشتر به جنبه پيوستگى و اتصال عالم خلقت به مبدأ وجود توجه كرده، با لسان تشبيه و تمثيل [آن چنان كه در آيات قرآنكريم هم آمده است] كوشيدهاند تا عالم را به عنوان سايه و مثال عالم ملكوت جلوهگر سازند و رابطه وجودى بين موجودات و وجود محض و كثرت و وحدت را بنمايانند.
اگرچه در تمدن دينى تحقيق در علوم طبيعى ممكن است با نظر به رفع نيازهاى انسانى، چنانكه در صنايع قديم مشهود است، انجام گيرد يا ممكن است براى به وجود آوردن يك نظام استدلالى درباره تمام مراتب هستى يا براى به دست آوردن اطلاعات جزئى درباره قسمتى از طبيعت باشد، نكته مهم در تقابل انديشه الهى با انديشه ماترياليستى آن است كه انديشه دينى، طبيعت را سرشار از رموز و اسرار الهى مىداند و آن را تجلىگاه حقايق الهى معنى مىكند، آنچنانكه بنا به اصطلاح حكما و عرفا، قرآن هم تدوينى است و هم تكوينى. قرآن تكوينى همان طبيعت است كه مرتبهاى است از سلسله مراتب كلى وجود و سير آن، منزلى است از منازل طريق معرفت كه سالك آنرا مىپيمايد تا به وصال حق برسد و از زندان طبيعت رهايى يابد.
در انديشه دينى، عنايت پروردگار بزرگ، همه طبيعت را فراگرفته است و اين حضور، به »نفس كلى« تعبير شده است. آنچنانكه گفتهاند: »طبيعت يكى از قواى نفس كلى است كه سراسر عالم تحتالقمر را فراگرفته است. در زبان شرعى نام آن ملايكه موكل است و به اصطلاح فلسفى، نيروى طبيعى است كه با مشيت بارى تعالى در اجسام فاعل است«.
تمدن غربى، در خوشبينانهترين حالت، جهان را مخلوقى مىداند كه خدا خلق كرده و رها ساخته است و طبيعت را بىروح و بىمعنا مىپندارد و آماده است تا بشر در آن تصرف كند و جواز اين چپاول بىسابقه جز با انكار نفس كلى و روح حاكم بر طبيعت و فاعليت حضرت حق (جل و على) صادر نمىشد.
طبيعت در گذشته، فقط كميّت نبود، بلكه كيفيت هم بود و اتفاقاً جنبه كيفيتى آن اصالت داشت. بنابراين، زبان و علمى كه اين كتاب طبيعت را مورد مطالعه قرار مىداد، بايستى زبانى كيفى - كمّى باشد. مثلاً اعداد در گذشته غير از جنبه كمّى جنبه كيفى نيز داشتهاند، جنبه كمّى سبب كثرت مىشد و حجابى ايجاد مىكرد و جنبه كيفى آن، كثرتها را به عالم وحدانيت پيوند مىزده است. دكتر نصر مىنويسد: »علم عدد، در نظر اخوان، طريق وصال علم توحيد و حكمت و ماوراءالطبيعه است«.
در غرب، امروز، جنبه كيفى عدد انكار مىشود و فقط جنبه كمّى آنكه زبان رياضى را شكل مىدهد، براى مطالعه طبيعت به كار مىرود. بنابراين، هميشه رو به افزايش است و هيچگاه به حضرت واحد نخواهد رسيد.
انديشه دينى به وحدت عالم اعتقاد دارد و به قول اخوان: "چنانكه يك شهر يا يك حيوان يا يك انسان واحد است، عالم نيز واحد است" و سلسله مراتبى دارد كه طبقات اسفل آن مانند عنصر بدن به طبقات اعلى پيوسته است و همه به كلمه الهى باقىاند و هستى خود را هرلحظه از آن كسب مىكنند. آنچنانكه خداوند در سوره مباركه الرحمن مىفرمايد: »كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في شَأْنٍ«(الرحمن:٢٩) هستى همواره نيازمند عنايت الهى است و بدون آن معدوم مىگردد. بنابراين، همه افعال طبيعت را مىتوان از اين نظرگاه به خداوند بزرگ نسبت داد.
بشر مدرن براى تصرف در طبيعت، به طبيعت سكولار (دينزدايى شده) نياز داشت. بنابراين، به انكار صورت معنوى و متافيزيك الهى پرداخت. در واقع، انسان جديد براى اينكه بر مسند خدا بنشيند و نظم موهوم و دلخواه خويش را كه براساس شهوتها و تكبر و تفرعن طراحى شده است، اجرا كند و بهشت خيالى خويش را بسازد، بايستى خدا و فاعليت او را در طبيعت انكار كند. در بخش مربوط به علم جديد خواهيم گفت كه علمى متناسب با همين جهتگيرى به وجود آمد تا در مرحله نخست، از طبيعت قداستزدايى كند و در مرحله دوم، انسان را به جاى خدا بنشاند و مذهب جديدى به نام ساينتيسم (علمگرايى) برپا كند.
همه فسادى كه در زمين ايجاد شده، به سبب دستاوردهايى است كه از اين علوم و از اين بشر صادر مىشود. آنچنانكه حضرت حق فرمود: »ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ.« (روم:٤١) ما كسبت ايدى الناس، همان دستاوردهاى به دست آمده بشر است. بشر غربى طبيعت را صرفاً مخزنى از انرژى و منبعى از خواهشهاى مادى مىداند و گذشتگان را به دليل استفاده نكردن حريصانه از طبيعت، ريشخند مىكند. وى بشرى را كه در استفاده از طبيعت حد و مرز نمىشناسد، متكامل مىداند. بنابراين، گذشتگان را در مرحله كودكى انديشه تصور مىكند و انديشه دينى را كه علت اصلى استقبال نكردن بشر متدين به دخالت بىجا در امر طبيعت بوده است، به بيهودهگويى و ساختن تئورى الهى براى آنچه آنها جهالت مىخوانند، متهم مىكند. او همه دستاوردهاى علمى را به دليل اينكه زمينهاى براى استخراج ذخيرههاى طبيعت فراهم نكردهاند، ناديده مىگيرد.
اگر بپرسيم چرا با وجود اين همه پشتوانه علمى و شاخهها و مكتبهاى مختلف و وسيع علمى، انقلاب علمى و علوم جديد آنگونه كه در غرب ديده مىشود، در مكانهاى ديگرى مانند چين و جهان اسلام سربرنياورد، پاسخ همين است كه دقيقاً به خاطر حضور عقايد متافيزيكى و يك ساختار مذهبى بود كه از دنيوى ساختن طبيعت امتناع مىورزيد.
به موضوع اساسى خودمان برگرديم. رسوخ اين جنبه در فرهنگ غربى، يعنى نگرش خاص سكولار و تمتعجويانه نسبت به طبيعت، در رسانههاى تكنولوژيك، از جمله تلويزيون چگونه است؟
١. فيلمهاى سينمايى، برنامههاى تلويزيونى و آثار ادبى، اولاً يك اثر غربى و جهانبينى و تلقيات خود را به صورتى نهان القا مىكنند. نيازى نيست كه حتماً غرب درباره شيوه نگرش خويش به طبيعت، فيلمى عريان بسازد تا فرهنگ غربى را القا كند، بلكه با يك فيلم دراماتيك كه دربردارنده روابط معمولى انسانها با هم و محيط زندگىشان است، يك گفتوگو، برنامه طنز و برنامههاى گوناگون ديگر به دست آمده از يك فضاى فكرى فرهنگى مىتوان بدان نتيجه دست يافت. بايد توجه داشت كه بسيارى از فيلمها، سريالها و برنامهها، همين تسخير طبيعت و جدال با طبيعت را موضوع خود قرار دادهاند كه در آنها قهرمانهاى داستان در جدال به پيروزى مىرسند.
برنامههاى علمى بيشتر مبلغ نگاه سكولار به طبيعت هستند. كافى است از يك كودك دبستانى بخواهيد مثلاً درباره عوامل بارش باران توضيحى بدهد تا براى شما دستاوردهاى سكولاريزه سيستمهاى آموزشى برآمده از غرب را بيان كند؛ آبها بخار مىشوند، ابر تشكيل مىشود. باد آنها را جابهجا مىكند. خود باد هم اينگونه به وجود مىآيد كه... .
نويسنده در روزگار دبستان، هنگامى كه از پدربزرگش مىشنيد فرشتگان موكل باد به اذن خدا باران را تقسيمبندى مىكنند، پيش خود مىگفت بىسواد است و انديشههاى او ديگر قديمى است، نمىداند كه خانم معلم همه اينها را كشف كرده و در كتابها هم نوشتهاند و تازه در تلويزيون هم كلى برنامه علمى درباره اين مسائل نشان مىدهند. برنامهها و درسهاى علمى بر همين اساس، جدايى دانش از ارزش را زمينهسازى و تبليغ مىكنند.
ديگر كودكان را نمىتوان با نهجالبلاغه انس داد؛ آنجا كه اميرالمؤمنين على(ع) مىفرمايد: »گروهى از ملايك در آفرينش ابرهاى پر آب و... در خلقت ظلمت و تاريكى نقش دارند.« قوانين فيزيك نور به جاى فرشتگان مىنشينند و فيزيك هاليدى قابل فهمتر از نهج البلاغه مىشود. در شبكه دو، كارتونى به نام هورمونها پخش مىشود كه احتمالاً عوامل آن از پخش چنين برنامهاى بسيار خرسند هستند، ولى بايد دانست ديگر سخت مىتوان حضور روح و نقش آن را به كودك فهماند؛ زيرا اجزاى بدن در علم جديد يا آنچه نمايش داده مىشود، اشياى قائم به ذاتى هستند كه فقط از مغز و آن هم با فرمولهاى مادى دستور مىگيرند. اگر بخواهيم اين جمله از اميرالمؤمنين على(ع) را براى انسان امروزى به ويژه كودك توضيح بدهيم كه فرمود: »با هر انسانى، دو فرشته هست كه او را حفظ مىكنند و چون تقدير الهى فرارسد، تنهايش مىگذارند كه همانا زمان عمر انسان سپرى نگهدارنده است«، چه خواهيم گفت؟
انسان در علم جديد در حد شىء، سقوط كرده (البته شيئى پيچيده) و با ماشين و كارخانه مقايسه مىشود. بىجا نيست كه عدهاى از اهل قلم سكولار و خاورشناسان، قرآن و متون دينى را مربوط به عرب جاهلى ١٤٠٠ سال پيش مىدانند (با آن ويژگىها)؛ زيرا آنان مرعوب علمزدگى مدرن شدهاند و البته ما نيز چه در سيستمهاى آموزشى خود كه برگرفته از همان نظام آموزشى غربى است و چه در سيستم تبليغاتى و برنامههاى تلويزيونى، نگاه سكولار به طبيعت را تبليغ مىكنيم و نادانسته زمينه را براى پذيرش سكولاريسم در همه جنبهها آماده مىكنيم. مثال در اين مورد فراوان است و مشت، نمونه خروار!
ادامه دارد